Archive for شعر

شعرهای زیبای شب یلدا

70ba437693e1f39b7a3e869e845073bf شعرهای زیبای شب یلدا

شاعرانه گرد هم آمدیم  تا شعری به بلندای یلدا و به زیبایی این شب به یاد ماندنی بسراییم . این شعر با تمام نقاط ضعف و قوتش طنین آوای بیش از سی شاعر از رده های سنی با دیدگاه های متفاوت است ؛ قصد مان تعاملی بود بین دوستانی که با سر انگشت باد بر آب می نویسند . از اعتماد و لطف تمامی  دوستان متشکرم ؛ چه آنان که بندی ازآنان در شعر هست و چه دیگرانی که هستند اما نه در بندهای این شعر … حال واژه هایشان را به آرامی کنار بزن و روح زیبایشان را ببین تا گرمت کند این آفتاب در دل طولانی ترین شب سال … یلدایتان مبارک

از برگ برگ ِ دفتر من پرت می شوند
معشوق های خسته ی پایان گرفته ام
یلدای چشم های تو را گریه میکنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته ام ! ( سید مهدی موسوی )

 

Read more

گریــــه کن عزیزم

168e5b2b4d0856370e1450cd27a57efe گریــــه کن عزیزم

Read more

یک شعر زیبا

تنم از حادثه خسته دلم از غصه شکسته
يه مسافر غريبم راهيه يک راه دورم
ناجيه شکسته بالم که تويي،تنها نشستي
اي که واسه خاطر من دل مردمو شکستي
پر بغض و گريه بودم تو رسيدي تا بخندم
واسه پيدا کردن تو دل به جاده ها مي بندم
راهيه يه کوله راهم کوله بار عشق و بستم
ديگه از خودم بريدم ديگه از آيينه خستم
تويي کعبه ي وجودم دور چشمه ي تو گشتم
نکن از دلم گلايه بايد از تو مي گذشتم
مي خوام اين عشق قشنگو از نگاهت پس بگيرم
نمي خوام مثل پرنده توي يک قفس بميرم
اي نگاه آبيه ناز کاش تو مهربون نبودي
ميون اين همه آدم تو يه همزبون نبودي
لحظه ي گذشتن از تو آخرين لحظه ي ديدار
واسه تو از تو گذشتم همينو مي گن يه ايثار

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

 

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

Read more

شعر عاشقانه سری1

normal 2yx4ydz شعر عاشقانه سری1

Read more

حافظ و شعرهای جدیدش – طنز

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!



شعر 2

امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن
امروز روز پروانه شدن است و فردا
روز سوخته شدن

امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن

امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن

امروز روز بهار شدن است و
فردا روز پاییز شدن

امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن

امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن

امروز روز قصه شدن است و
فردا روز غصه شدن
امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن

امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن

امروز روز آشنا شدن است و
فردا روز غریبه شدن

امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن

امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن

امروز روز همنفس شدن است
و فردا روز در قفس شدن
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن

امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن

امروز روز عاشق شدن است و
فردا روز بیزار شدن

شعر 1

دیگر نمانده هیچ بجز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ بجز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرو مانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی جان
تنها شدم، گریختم از خود، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که این مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه جادوگر حیات
بار دیگر مرا فریفت با چراغ خویش
اکنون شب است و مرگ فرا راه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اکنون منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟