
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه
دوستت نداشته باشند…!
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ … پس از رها کردن!
2. حرف … پس از گفتن!
3. موقعیت… پس از پایان یافتن!
4. و زمان … پس از گذشتن!
……
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست ، به جای آنکه جای کسی را
بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را پیدا کنید!!
……
بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند، و به یاد
می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست
.
..
* موفقیت سفر است،مقصد نیست!
* دل معبد فرشتگان است به شیطان اجاره اش ندهید!
* قلب کودک تحقیر شده، به بمبی است که فردا منفجر میشود!
* خشنود ساختن همگان محال است!
* حق تقدم همیشه با کسی است که حق را مقدم داشته است!
* دوستی هم همانند عشق، حتما باید دوطرفه باشد!
* روح در سکوت سخن می گوید!
.
.
.

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمک زد..آفتابگردان سرش را
پایین انداخت آری…گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند
.
.

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک
بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته
باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش
می کردم
.
.
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.زندگی شیرین است،
مثل شیرینی یک روز قشنگ.زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.زندگی تک تک این ساعتهاست،
زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادرمن. زندگی پینه ی دست پدر است،
زندگی مثل زمان در گذرست
.
.
از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام
بکن. گفت :هر کاری؟ گفتم:آره. . . . تنهام گذاشت و رفت
.
.
.
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست
داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره
آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود
را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه
در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند
که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
.
.
.
دستها بالا بود هر کس سهم خودش را می طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل
ما بود.ولی نوبت من که رسید !سهم من یخ زده بود! سهم من چیست مگر؟ یک پاسخ!
پاسخ یک حسرت!سهم من کوچک بود قد انگشتانم…عمق ان وسعت داشت…
وسعتی تا ته دلتنگی ها…شاید از وسعت ان بود که بی پاسخ ماند …!

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
سهراب سپهری








