تبلیغات

پستهای منتخب

دانلود آهنگ جز...

همه چیزم وای عزیزم جز من کی واسه دیدن تو حریصه اسمتو ...

ضرب المثل های...

آسيه گو دوش نيه گنه زمين تپه چاله دارنه معني:آسيه دوشيدن ...

کاریکاتورهای عاشقانه -عکس...

                                                                             

  • RSS
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube

bb4ddff7e020f51093b8adc13d82aee5 با اينا زمستونو سر مي کنم   نوروز در مولوي

چهارراه مولوي کيپ کيپ است. سرشار از صداي بوق و همهمه. سرشار از دمه. يکي از معدود منطقه هاي پايتخت بزرگ که مي تواني در آن دست هايت را توي جيب بگذاري و درست از وسط چهارراه ضلع جنوب شرقي را به شمال غربي بدوي. هيچ کس براي تو بوق نمي زند، البته بوق مي زند اما نه براي تو. هيچ کس تو را فحش نمي دهد، البته فحش مي دهد اما نه تو را. خيابان آنچنان بسته شده است، درست در ساعت پنج عصر که تو و حضور غيرمدني تو در وسط چهارراه هيچ اتفاق خاصي محسوب نشود.

اين همه شلوغي اما محصول عيد نوروز است. عيدانه پيشاپيش سال نو به مردمي که بازارشان رونقي مي گيرد اين شب ها. کمي آن سو تر از چهارراه، در ضلع غربي بازارچه «امين السلطان» دهان باز مي کند. بازارچه يي که جوان ترها آن را به نام «بازار افغان ها» مي شناسند و ميانسال ها سعي مي کنند نام کمي قديمي تر «بازار دباغ ها» را بر زبان بياورند. تنها «حاج رسول» پارچه فروش کهنسال است که مي داند در زمان قجرها و شاهزاده هايش اين بازارچه محل معتبري بوده به نام «بازار امين السلطان».

«بازار امين السلطان» بعد از سقوط قاجاريه به دليل ازدحام دباغ ها در آن به بازار دباغ ها مشهور مي شود و اين روزها آن را بازار افغاني ها مي خوانند و طبيعي است که اين نام مربوط به ازدحام افاغنه باشد. به راستي وقتي وارد بازار مي شوي مي تواني حضور قاطع کشور همسايه را حس کني. افغاني هايي که بي صدا پشت دخل مغازه هاي انگشت شمارشان نشسته اند و البته بيشتر از آن مانند هميشه سر به زير و صبور و کاري با بارهاي بزرگ بر دوش از رو به رويت مي گذرند.

بازارچه امين السلطان ولي هنوز رنگي از سنت دارد. عطاري هاي خوشبو با بوي زنجبيل و کاکوتي و زردچوبه و دارچين هنوز فضاي کوچک بازارچه را که سر ديگرش با فاصله کمي از خيابان «صاحب جمع» سر در مي آورد، آکنده اند. اينجا هنوز مي توان از بازاري هايي سراغ گرفت که «حاجي» مانده اند. بازاري هايي که «حاج رسول» يک مدل نمونه وار آن است. شکمي برآمده، لباسي رنگ و رو رفته که حکايت از فقر نمي کند بر تن، يک کلاه پشمي روي سر، ته ريش اصلاح شده با ماشين ريش تراشي، تسبيح دانه درشت در دست و انگشتر عقيق که سبز آن رجحان دارد، روي انگشت. دقت زيادي هم لازم نيست که جلوي روي حاج آقا چرتکه را ببيني. يک بازاري تمام عيار. حاج رسول در سر تکان دادنش تأسفش را نشان مي دهد از اينکه بازار لابد ديگر مثل قديم ها نيست.

و راست گفته است حاج رسول، اين بازار دارد تغيير چهره مي دهد. حتي حاج رسول راست مي گويد که ديگر کسي از تهراني هاي قديم براي خريد به بازار امين السلطان نمي آيد، اين را مي شود از قيافه مشتري ها هم فهميد. اين را مي شود از تي شرت هاي پانصد توماني البته با مارک «نايک» و «پوما» فهميد. مي شود فهميد تنها کسي اين تي شرت ها را مي خرد که وقتي آن مارک تقلبي که نشاني است از قريحه خوش و ذوق ايراني بعد از يکي ـ دو بار شست وشو پاک شد هم تي شرت را تا زماني که روي تنش تکه تکه شود، بپوشد.

شهرام يکي از همين لباس فروشي ها دارد. سنت خانوادگي، مغازه داري در همين بازار بوده است. شهرام هم به اصرار پدر مغازه را در اختيار گرفته اما شغل سنتي پدر را ادامه نداده است. او مي گويد؛ «پدرم عطاري داشت. اما عطاري ديگر صرف ندارد. اين دو ـ سه عطاري هم که باقي مانده، مي بينيد که فروشنده هايش سن بالايي دارند. اين مغازه ها هم وقتي به پسرهاي اين افراد برسد يا مي فروشند يا مانند من به اکثريت بازار مي پيوندند.» آنچه که شهرام به عنوان اکثريت بازار از آن صحبت مي کند، لباس فروشي هاست و درست همين لباس فروشي ها نقطه پيوند اين بازار با خريد عيد نوروزند. لباس هايي که از بندر مي آيند، از جنوب. بخشي هم از کردستان و بخش ديگري در همين تهران توليد مي شوند و در زيرزمين هاي غايب از نظر مارک پوما و نايک مي خورند.

حرف هاي «محمدآصف» هم بايد شنيدني باشد با آن چشم هاي تنگ و ريش ذوزنقه يي. از کابل آمده، وقتي جنگ خاک افغانستان را به توبره مي کشيد. بيست و يک سال پيش؛ «وقتي آمدم هيچي نداشتم. کارگر ساختمان شدم. جان کندم تا به اينجا رسيدم.» محمدآصف خودش مي گويد جان کنده اما اين «جان کندن» ها وقتي به جايي رسيده که برادر کوچکترش هم با مبلغ

قابل توجهي به تهران مي آيد از هراس جنگ. حالا اين مغازه اجاره يي آنقدر کوچک است که لازم نباشد هر دو برادر هر روز در مغازه باشند؛ «هر روز يکي به نوبت مي آيد توي مغازه.» زندگي به سختي مي گذرد.

خيابان صاحب جمع که يک سرش به چهارراه مولوي مي رسد و سر ديگرش به «قبر امام جمعه» ختم مي شود نيز پر است از همان هياهوي خريد. اين قبر امام جمعه هم حکايتي دارد. مقبره امام جمعه تهران در عصر ناصرالدين شاه قاجار که داماد شاه بوده و دشمن مشروطه. بنا اما مي شود زيارتگاه و محل نذر و نياز تا سال هاي پس از انقلاب که در مقبره را مي بندند و سازمان ميراث فرهنگي هم بنا را ثبت مي کند. اينها را البته جوان ها و ميانسال هاي مغازه دار خيابان صاحب جمع نمي دانند. اينها را مانند بازار امين السلطان مردي مي داند که موهايش را در همين خيابان و پشت دخل بازار سفيد کرده. «حاج رضا»ي حبوبات فروش تنها مغازه داري است که در سراسر خيابان صاحب جمع از حکايت قبر امام جمعه خبر دارد.

سمت غربي خيابان صاحب جمع رديف آجيل فروشي ها است. شلوغ و پر رفت و آمد. مردم اينجا هنوز نوروز را سفر نمي روند. پس پاکت هاي قهوه يي کاغذي بزرگ را پر از آجيل مي کنند تا بازي ديد و بازديد را با همان آداب و رسومش انجام دهند.

خيابان، پايين تر که مي روي خلوت مي شود. آن پايين مغازه هاي بزرگي است که يا جاروي عمده مي فروشند يا ديگ و ديگچه و يا پشم. و اينها ربطي به عيد ندارد.

سمت شرقي خيابان هم در کنار مرغ فروشي هاي معروف که در آنها مرغ ها را همين طور روي هم رديف کرده اند، مغازه هاي پشت سر هم ماهي قرمز مي فروشند. فايده يي ندارد انگار، هر چقدر هم که بگويند اين ماهي ها ناقل بيماري اند، هر چقدر بگويند اين ماهي ها در تنگ هاي کوچک عمرشان کوتاه مي شود، هر چقدر بگويند اين ماهي هاي قرمز کوچک ربطي به سفره هفت سين ندارند، فايده يي ندارد انگار. ماهي قرمز است که از پشت ديوار شيشه يي تنگ فرياد مي زند انگار و گرفتار «عصمت نابکار آب و بلور» صدايش به جايي نمي رسد. تشت ها رديف بندي شده اند. ماهي ريزتر و لابد مردني تر بايد هم ارزانتر باشند. همين طور که ماهي ها بزرگ مي شوند قيمت هم بالا مي رود. تشت آخر ماهي هايي را در خود جاي داده است که وقتي آنها را مي بيني ياد حوض هاي کاشي قديم مي افتي با آن آبي فيروزه يي که انگار مي ساختند تا اين قرمزي تند روي پس زمينه اش جيغ بزند. انقراض حوض ها اما مشتري اين ماهي را هم کم کرده است. اين را فروشنده ماهي ها مي گويد و البته تذکر هم مي دهد که زندگي اين ماهي ها، بيماري اين ماهي ها و سنت هاي کهن ايراني هيچ کدام ربطي به او ندارد. او مي خواهد شرمنده زن و بچه اش نباشد. همين،

در کنار همه اينها يک تشت هم وجود دارد که ماهي هاي نورچشمي در آن تاب مي خورند؛ ماهي هايي با دم هاي پرچمي افشان و پولک هاي ابلق. آميخته يي از قرمز و سفيد با خال هاي گه گاهي سياه. ماهي ها اما به دور از اين دسته بندي طبقاتي روي آب دنبال نفس تازه مي گردند. جا تنگ است و هوا کم و لابد هواي سياه تهران بزرگ هم آبشش هاي کوچکشان را مي پوکاند و چشم هايشان که انگار هميشه خدا دارد التماس مي کند يا انگار خشمي را در خودشان پنهان کرده اند از بي رحمي آدمي. از اجبار آدمي که ماهي قرمز کوچک را قرباني مي کند تا نان حلال سر سفره اش باشد. چاره يي هم نيست انگار. نمي شود به ماهي فروش ميانسالي که شش بچه قد و نيم قد دارد گفت؛ گرسنه بمان، حتي وقتي مي فهمي آن پشت ها يکي دو لاک پشت با خال هاي زرد درشت دارد که قرار است بازرس اداره بهداشت آنها را نبيند.

از پشت بازار گندم اما همه صداي جيغ پرنده است که مي بارد روي سرت. بازار حيوانات مولوي معروف ترين بازار حيوانات ايران است و گرچه عيد نوروز تغييري در اين بازار ايجاد نمي کند اما حالا که تا مولوي رفته يي سرک کشيدن در اين بازار مي تواند لذت بخش باشد. ديدن کبوترهاي عجيب، مرغ هاي چيني، کبک هاي هراسيده، خروس هاي درشت. ديدن قناري ها و مرغ عشق ها و فنچ ها و طوطي ها، بچه خرگوش ها و همسترها و سنجاب ها جذابيت خودش را دارد. کمي بيشتر که وقت داشته باشي مي تواني به لايه هاي زيرين تر اين بازار هم راه پيدا کني که حالا به لطف حضور چندين باره و ناگهاني نيروي انتظامي، پوشيده تر و پنهان تر شده است. بازار سگ ها و گربه ها و

جوجه تيغي ها و قرقي ها و هرچه که ممنوع باشد و بخواهي خريده باشي.

کنار خيابان بازار پنهان تري هم حضوري جدي دارد. جواناني که ساکي روي دوش دارند و جمعيتي مفصل گرداگردشان حلقه زده اند. اينها مواد آتش بازي براي چهارشنبه سوري و شب عيد مي فروشند. اينجا اما از ترقه هاي پنج ثانيه يي و فشفشه هاي بي خطر و نورافشان هاي بسته يي خبري نيست. هر کدام از اين ساک ها يک بمب متحرک است که مي تواند به راحتي خود جوان فروشنده و چند نفري را که در حوالي اش است پاره پاره کند. کمي که دقت کني مي تواني رابطه يي پنهاني را درک کني. اين بازار سرپايي و مخفي در فاصله يي سيصد متري از چهارراه مولوي قرار دارد که براي کنترل ترافيک پر است از افسران پليس. جوان ها اما همکاراني دارند که تنها کارشان اين است که با چشم هايي تيزبين حواسشان را جمع کنند. حالا مي تواني رمز اين را که اين بازار سرپايي چرا اينقدر سيال است بفهمي. به محض اينکه افسري هوس مي کند پايش را توي خيابان صاحب جمع بگذارد، همکار محافظ، فروشنده ها را خبر مي کند و جمع پراکنده مي شود. حالا آنها جوان هايي هستند شهرستاني که با ساکي بر دوش در خياباني که مرکز خريد عيد نوروز است، قدم مي زنند.

اما چرا اينجا؟ اين سوالي است که محمدرضا جواني که از کرمانشاه آمده تا مواد آتش بازي اش را بفروشد، پاسخ مي دهد؛ «چون بالاشهر اين وسايل ما را نمي خرند. مردم بالاشهر مي ترسند از اينها استفاده کنند.» کلماتي را در جمله اش پنهان کرده است که مي شود فهميد اما لازم نيست حتماً بنويسي. اين بمب متحرک ولي در همين تهران آماده عرضه شده است. محمدرضا تنها از کرمانشاه به تهران آمده که خطر فروش مواد درون ساک را به جان بخرد و بعد با مقدار ناچيزي دستمزد راهي کرمانشاه شود. لابد حالا خانواده محمدرضا منتظرند تا او بازگردد. محمدرضا مي داند که هر لحظه جانش در خطر است. او مي داند يک بمب متحرک محسوب مي شود. مردم اما در خيابان سر به کار خود دارند. مي آيند و مي روند. با دست هاي خالي و پر. براي تماشا و خريد. کسي با کسي کاري ندارد. يکي کودک خردسالش را کنار خيابان سرپا گرفته است تا کليه هاي کودک راحت شود. يکي دارد فلافل ارزان مي خورد که ديگر فقط ترکيبي است از سيب زميني و نان خشک. طوافي ها باقالي و لبو مي فروشند تا سوز کم جان و موذي هوا را با گرمايي اندک فراري دهند. لب ها پر خنده است. هنوز در چهارراه مولوي مردم با اميد شادي اين روزها زمستان بلند را سر مي کنند. بوق و همهمه بيشتر شده است حالا که ساعت هفت بعدازظهر را نشان مي دهد. موتوري هاي بي شمار توي خيابان پرسه مي زنند. خيابان قفل شده است. سربازهاي وظيفه به ياري افسران آمده اند تا شايد بشود اين ترافيک درهم را کنترل کرد. نوروز با سر و صداي بسيار قدم به چهارراه مولوي گذاشته است

منبع : هژير پلاسچي – اعتماد


Spam Protection by WP-SpamFree